محل تبلیغات شما

| جمعه نویسی |



328

مولای من سلام

تقریر جمعه سیصد و بیست و هشتم را از چند قدمی دریا تقدیمتان میدارم. خزر که تا دیروز آرام و متین خفته بود امروز مواج و پرآشوب است. طبیعت از طوری به طور دیگر جریان دارد و طبع آدمی نیز جزئی از این کل است. پس جای عب نیست که وقتی آرام گرفته باشد و وقتی ناآرام. ما عمدتاً ریشه احوال خود را در خودمان جستجو میکنیم در حالی که ما نیز مانند دریا، گرفتار ابر و بادی هستیم که هزاران متر آنسوتر شکل گرفته و به سوی ما جاری شده

آقاجانم

ما چه بدانیم در آسمان چه گذشت که یکباره دلمان را غم گرفت. ما چه ببینیم هزاران رخداد نادیدنی پیرامون خود را. هستی سیال و تغیّر پذیر است و ما که ریگی در این بیابان هستیم چه اشرافی داریم بر تحولات سایر دانه ها. انبوهی از متغیرها دست به دست هم می دهد تا لبخندی بنشیند یا قطره اشکی چکه کند و چه بسا بر همین مبنا است که میگویند عارف باید ابن الوقت باشد. این «اکنون» در اختیار ماست محصول اراده ما نیست بلکه ثمره انبوهی از مساعدتها در هستی است، پس اگر حال ذوقی جوشیده باید همین حال آن را چید چون لحظه ای دیگر را ما اداره نمی‌کنیم

حضرت ِامان

شاید بر همین سبیل، ساعات نخستین بامداد امروز که مقارن بود با هفدهم اسفندماه یکهزار و سیصد و نود و هفت و اول رجب یکهزار و چهارصد و چهل هجری قمری، حال نوشتنی جوشید و با توسل به جناب امیر اراده کردم جستاری نانوشته را تا پایان رجب، قلمی کنم. طبع و توفیق اگر مساعد افتد میدانم که چنانچه از این دیوار بگذرم و اولین نوشته ها قلمی شود ان شالله در هر فصل میتوانم به نوشته های پراکنده را به حد یک مجلد منضبط و منتشر کنم.

جناب پدر

سخن آخرم هیچ دخلی به آنچه در پارگراف های بالاتر گفته ام ندارد. خواستم عرض کنم که از دل‌های مردم می‌ترسم. از شکستن، از حسرتمند کردن، از خط انداختن. مزاحمت برای قلوب مردم، تصرف عدوانی در زمین خداست. گویی توری که خدا ارزانی شان داشته تا معنا را صید کنند ما از سنگ ِنفس خود انباشته کنیم و یا آن را گره بزنیم طوری که به کاری نیاید یا لااقل عمری به گره گشایی از آن سپری شود. به همین سبب است که مزاحمت برای قلوب مردمان، بدترین عصیانی است که می تواند از ما سر بزند

آقای ِمن .

به خودم اگر باشم نمی شود ولی به خودتان اگر باشد خواهد شد. آنگونه تدبیر فرمایید که دستان شما با وجود ما، صفا و صیقلی بر قلب مردم اندازد نه آنکه خط و خشی باشیم بر قلب های عفیف و نحیف. و بی تردید، ما به آن منزل عالی نتوانیم رسید؛ هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند


مولای من سلام .

از بازی دنیا تازه به خانه برگشته بودم که صدای شیون از خانه همسایه برخاست. هربار که مرگ از کنار عبور می‌کند از خودم می ترسم. از اینکه مبادا یک روز وسط اینهمه غفلت، زنگ پایان من نیز به صدا در آید. میدانم که انسان ابدی است و اتفاقا از همین می ترسم که مبادا به قدمت ِابد بخواهم حسرت تهی دستی ام را بر دوش کشم

آقای ِجان

این روزها در هیاهوی کار، میان انبوهی از اصناف مختلف بشر گرفتارم. از ظالم تا مظلوم از خناس تا ابله و از دسیسه چین و متقلب تا باجگیر و فاسد. نمیدانم چه شد که مسیر زندگی ام به این کارزار رسید، گویی در هر پله ای، امتحانی هست که باید سپری شود. کاهی فکر میکنم اگر اینجا نبودم چقدر در خلوتم کارهای پربار تری برای انجام داشتم و گاهی فکر میکنم اگر نبودم، کسی نبود تا از حق مظلوم دفاع کند. نمیدانم کدام واگویه با خودم درست است و کدامش بهانه تراشی

حضرت ِپناه

در ازای تمام چیزهایی که نمیدانم، یک چیز را میدانم. دسیسه و مکر و ترفند، حتی اگر از باب ضرورت هم باشد، بازهم روح را کج و کوله می کند. دور نیست آن روزی که هم صحبت مرد بیابان نشینی شدم که نه اهل عنوان و لقب بود و نه چه بسا اهل ظواهر ایمان و چیزی پرسید و جوابش را دادم و دوباره چیزی پرسید بازهم جوابش را دادم و در میان سوالها چیزی پرسید که صلاح ندانستم پاسخش را بدهم و اجمالا پیزی گفتم که از پاسخ طفره رفته باشم و لبخندی زد و گفت، این را صادقانه نگفتی! با لبخند و تعجب پرسیدم چطور؟ گفت وقتی کسی از صدق فاصله بگیرد من در سمتی از صورتش چیزی میبینم .

جناب ِنجات

خدا میداند که در همانی که آن مرد میگفت نیز زبانم به دروغ باز نشده بود و فقط اطواری در کلامم دادم که هم پاسخ داده باشم و هم نداده باشم. حالا اگر بنا باشد در سخن تاب دار اینچنین باطن منقلب شود، پس چه بر سر من خواهد آمد در میان تنور مکر و ریا و حیله؟ انزوا که خلاف تعلیم شماست و جمعیت که سنگلاخ است برای پیمودن مسیر. چه کنیم؟

باید سنگری باشد عظیم تر از تیرهایی که از جانب شیاطین پرتاب می شود و  ختم یادداشت سیصد و بیست و هفتم در دهم اسفند نود و هفت همین استفاثه است که ما را به آن سنگر پناه فرمایید.


مولای من سلام .

چه بسا گاهی، میان‌مایه بودن از بی‌مایه بودن مهلکتر است. انسان بی‌مایه و تهی، مدعایی ندارد و لاقل امید است که روزی بر مسکین بودن خود آگاه شود و در کسب معنا بکوشد اما آن کس که میان مایه است، همواره در سیری کاذبی به سر خواهد برد. و جهان امروز، فرصت کاملی است برای تربیت آدمهای میان‌مایه.

آدمهایی که در ظاهر دهها عنوان علمی و شغلی دارند و برای خودشان صاحب وجاهت هستند اما تا حقیقت آن است که جهل خود را در زیر پوستینی از مدارک و عناوین و کلمات درشت و ثقیل، پنهان می‌کنند.

آقای ِمن

عصر ما، عصر پرورش یافتن آدمهای نصفه و نیمه است. آدمهایی که به تنهایی محصولی ندارند و ثمرشان بدون این و آن، نارس است. کارگری که در یک خط تولید مفصل، تنها یکی از هزار مرحله تولید محصول را بر عهده دارد در عمل محصولی ندارد. یک پیچ سفت کردن سهم او بوده و هنگامی که کنار ماشین ها بایستد نمیداند کدام کار از اوست.

حضرت ِپدر

اینطور شده است که در کمتر چیزی فردیتمان هویدا است. هیچ محصولی صرفا از آن ما نیست، هیچ سبک درس خواندنی صرفا برای ما نیست، هیچ شیوه آزمون دادنی منحصر به ما نیست ما خودمان یک محصول هستیم در انبوه موارد مشابه میان کارخانه شهروندسازی ِدنیای مدرن.

جناب ِجان

جمعه سیصد و بیست و ششم مقارن با سوم اسفندماه یکهزار و سیصد و نود و هفت به سر رسید و قصه ما به سر نرسید. ما را به سوی خودمان تربیت بفرمایید


مولای من سلام

دیدی آقاجانم؟ دقیقه هایی که خیره شده بود به دستهای کوچکش! دستهایی که از رعشه نمیتوانست ثابت نگه دارد و بعد گفت: «دستام خیلی میلرزه، نمیتونم خودکار نگه دارم» و من تنها توانستم به ناشیانه ترین سطح ممکن حواسش را از دستانش پرت کنم.

 

آخ! آقا .

چقدر دلم میخواست زندگی کنم. سفره بی زخمی پهن باشد و نانی به قدر ضرورت و مجالی برای فهمیدن و بلعیدن معارف. امشب که جمعه سیصد و بیست و پنجم نیز تمام می شود و آخرین جمعه از بهمن نود و هفت است، پژمرده و خسته به نوشتن مشغول شده ام.

 

حضرت امان

رنجور و ناتوانم. سالهای متمادی رنج بدون وقفه مرا فرسوده کرده. کاش زمستان ِتقدیر ما سپری شود که عمری است حسرت بهار داریم.


مولای من سلام

نظام هستی، حساب دارد، کتاب دارد، مربی داریم، رب داریم؛ باری به هرجهت که نیستیم؛ راه آنی است که رب العالمین مقرر فرماید. هرکس را از مسیری می‌رسانند. یکی با درس و کتاب، یکی با جذبه و شوق، یکی با بلا و صبر بر آن، یکی را با همه یا چندتا از این و آن. چه دانیم که او کدام مسیر را برای تربیت مقدر کرده است. عرصه، عرصه ادا و اطوار نیست. با ادای ِ اولیای خدا، ولی نمی شویم!وادی، وادی ِتسلیم است. وادی پسندُم هرچه رو جانون پسنده.

آقای ِجانم

از سی و یک سالگی مشغول نوشتن این جمعه‌ها هستم، به پایان سی و هفت سالگی چندماهی باقی است و می دانم اگر همت و جدیت و توکل نباشد، عمر تمام میشود و توشه ام می شود یک مشت حرف بی عمل و حسرت جا مانده در قلب. می فرمایند که وقت خودت را تمام شده بدان که اکنون در برزخی، دنیا گذشته است و تا قیامت چیزی باقی نمانده؛ نمی‌خواهی کاری کنی؟

حضرت جان

جمعه سیصد و بیست و چهارم، شامگاه شهادت حضرت مادر است و مقارن با مشق سیصد و بیست و چهارم. شما را به حرمت مادر نظری و مددی فرمایید که زوائد را از زندگی ام حذف کنم. زوائد خفه‌ام کرده. چیزهایی که روان را مستهلک می کند اما راه بسته ای را روان نمی کند. شاید به قدرش اگر اکتفا شود خیر باشد اما نگهداشتن قدر، خودش کار سختی است. امشب عزیزی فرمود، فکری به حال این بازی ها کن! گفتم کدام بازی ها، گفت همین کانال و ایسنتاگرام و پیام و پسغام ها. راست می‌گوید آقا، بازی است . بازی! بازی .

جناب ِپناه

شیطان از شیطنت خود کوتاه نمی‌آید. شیطان، بنده ای نیست که از قسمش بگذرد. او در راه خود تمام است و وسوسه هایش می بارد. شیطان، شیطنتش را تزئین می کند، دنیا را تزئین می کند، غفلت را توجیه می‌کند و آنطور جلوه می دهد که گویی راهی جز بیراهه نیست. یا به سنگر بندگی پناه می بریم یا او ما را خواهد بلعید

یا ابانا .

طاعت و بندگی، بار ما نیست بلکه امان ماست. ما بندگی را به دوش نمی‌کشیم بلکه شانه‌هایمان را با بندگی سبک میکنیم. سوتفاهم است که می پنداریم بندگی باری است که خدا بر دوش ما گذاشته، بالعکس! بندگی یعنی بار را خدا برداشته و گفته است به من بسپار. مانند بالنی که کیسه های شن را باید به زمین بسپارد، یا می‌سپاریم و یا سقوط میکنیم؛ همین! آقاجانم، مرا به بریدن از وزنه های تعلق و غفلت مدد فرمایید پیش از آنکه سقوط کنم


323

مولای من سلام .

از آن جمعه هاست که نمی دانم حجم وسیعی از ناآرامی ام را چگونه باید در کلمات تقدیم کنم. دوازدهم بهمن نود و هفت مقارن است با سیصد و بیست و سومین هفته از سلسله مراقبت. و آقای ِمن عجیب دلتنگ و غم آلودم. روزهای متمادی است که کمتر صحبت میکنم، کمتر مینویسم، کمتر به مصاحبت با دیگران میل دارم و کمتر لبخند بر لبانم می نشیند.

جان ِمن

گلایه از هجوم محک‌ها  و آزمون‌ها ندارم، که ما آمده ایم برای رسیدن به آنچه خدا میخواهد و اگر پسند ِرب در این چلانده شدنهاست، به روی چشم. درون خانه کم میسوزم مگر که این دوزخ را دیوار به دیوار رزق ما قرار دادند؟ این حجم از ناصافی، نیرنگ، فریب، مکر و دروغ در لباس عمل به تکلیف؟ آقاجان، خدا گواه است و شما شاهدید، نمی‌گذارند کار کنیم . نمی‌گذارند کار کنیم . نمی‌گذارند کار کنیم . چه بگویم آقاجان که نگفته می دانید.

حضرت ِامان

روزی پیری گفت، فلانی! اینکه مستمراً در دلت از خدا میخواهی که تو را یاری کند برای کناره گرفتن از خلق و سر بردن به تنهایی، اسباب رنجش مولاست چرا که رسم ایشان معاشرت با مردم است. باید باری از دوش مولا برداشت و شرح داد که بار برداشتن از آنچه به شما تحمیل می شود یعنی تلاش در رفع گرفتاری مردم. نمی‌شود کسی خود را محب اهل بیت بداند اما از مردم غفلت کند، اگر بنا به خلوت گزیدن از مردم بود، خلوت معصومین آنچنان پربار بود که هیچگاه تنهایی خود را به کسی جز خدا نفروشند اما راه این نیست، رسم این نیست . حق گفته است آقاجان اما چه کنم؟ کاهلی و کم کاری در تربیت خود، اینجاهاست که اثرش را نشان میدهد. مانند ورزشکاری که در روزهای تمرین کوتاهی کرده و در زمین مسابقه زار می ماند

جناب ِبابا

شیطان، سربازان خود را از میان قلب‌های سست انتخاب میکند. انگار در نبردی هستیم که نمیدانیم آنکه می‌آید سرباز دشمن است یا خودی. خطرناک تر آنکه گاه خودمان در خدمت شیطانیم. اصناف سربازان شیطان متعدد است. چه بسا کسی با حجاب کامل اسلامی، سرباز شیطان است. چه بسا کسی نمازخوان است و سرباز شیطان است. از شیطان که گله ای نیست، او به شیطنت خود مشغول است. ماییم که سپر انداخته ایم. ماییم که در تجهیز خود کوتاهی میکنیم

 یا پناه .

الا شما بزرگتری نداریم. اینطور نیست که اگر اجابت نکنید، مجیب دیگری باشد. بارها گفته ام که شما یکی از گزینه ها نیستید، بلکه تنها گزینه نجاتید. ادرکنی


مولای من سلام

جمعه سیصد و بیست و دوم مقارن است با پنجم بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و هفت. غروب جمعه بوی مرگ میدهد، از آنجایی که طعم پایان دارد و انسان همواره در مقام ِپایان، به ثمر و اثر و عصاره خود می‌اندیشد و به قدر ناتمامی و کم باری و تهی دستی خود ماتم می گیرد و قیامت، پایان ترین پایان است و جهنم، ماتم ترین ماتم

آقای ِجانم

کم بارم، تهی دستم و ماتم زده. قند شنبه ای باید تا غروب جمعه را بتوان قورت داد. باید شنبه ای باشد به نماد ِشروع دوباره. شنبه ای از جنس فرصت و شکر بر اینکه هنوز وقت تمام نشده و هنوز فرصتی هست. اما به سردرگم اگر وقت بدهند چه افاقه ای می کند؟ گمشده در بیابان وقت زیاد دارد اما راه را نمیداند. سردرگمی، قند شنبه را هم تلخ می کند

حضرت پناه

خیال انسان اثر انشائی دارد یعنی اگر انسانی با تمامیت بخواهد که با پنج ساعت کار معاشش برآورده شود، می شود. ما اسیران ناباوری و بی ایمانی خویشتنیم. اعتمادمان به کارفرما بیش از خداوندگار است. می پنداریم اگر مزد ثابتی در حساب ما کارسازی نشود از رزاق هستی نیز کاری ساخته نیست. مومن به بت ِنوینی هستیم که چون مجسمه ندارد انکارش میکنیم

جان و دلم

نود و هشت که برسد می شود ده سال! می شود ده سال که پنجره ای عمومی ندارم و هیچ جلوه ای در صحن علنی اجتماع برجای نگذاشته ام جز چند سطری قصه و حاشیه. حتما در مشیّت الهی حکمتی است که در خِرد خُرد من نمی گنجد اما وقتی می بینم که چطور در مسابقه دنیا از هم قطاران عقب افتاده ام دلم میگیرد. نه دلگیری برای آنکه دنیا را باخته ام، بلکه دلگیر از آنکه عقبای ِدرخوری نیز نساخته ام. حس تلخ خسران در دنیا و آخرت را مزه مزه میکنم

بزرگوار

هیاهوی ِذهن مرا علاج فرمایید. مانند آتش فشانی هستم که از بس فوران نکرده، خودش را به خاکستر بدل می کند. مانند پاندول میان قعر دنیا تا اوج خدا در آمد و شدم. خدا کند که معیار آدمیت همین باشد. خدا کند که برای خدا بنده لذیذ آنی نباشد که همیشه در اوج است که اگر چنین بود، ملائک از آدمیان برتر بودند. خدا کند او بنده ای را بخواهد که بتواند به اسفل السافلین کوچ کند و به قاب قوسین اوج بگیرد. خدا کند مرا بنده بداند و بندگی ام را دوست داشته باشد

 


مولای من سلام

گویی صدای برخیزبرخیز کاروانی در گوشم به صدا در آمده است که پایان ِفرصت را خبر میدهد. آخ از کوچ ِکال. وای از نرسیدن و رفتن. الامان از حسرت مرگ ِقبل از بعثت. در دنیا کار به آنجا که میپنداشتم نرسید و آنچنانی که ترسیم میکردم پیش نرفت اما در عقبا امید دارم که احوال دیگری در پیش باشد و مبادا که نرسیم به آرزوی بلندی که در سر داریم.

آقاجانم

همکلامی ما با شما به برکت همکلامی شما با مادون است والا «سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟». آنچنان که همکلامی خدا با ما به برکت همکلامی ما با مادون است و اگر بنا بود که همه هستی با همتراز خود به صحبت بنشیند، هرگز آفرینش محقق نمی شد چرا که هیچ مخلوقی همتراز با ربّ العالمین نیست.

حضرت ِدرمان

مگر نه اینکه اساس شب قدر در آن است که خداوندگار هستی بنا داشت که به مادون خود نظری افکند و بر همین اساس بود که «هُ» را نازل نمود و فرمود : إِنَّا أَنزَلْنَاهُ. یعنی اساس خلقت از تنزل شروع شده والا اگر میل به مادون نشده بود که همه چیز در همان مقام واجب، متوقف می ماند.

جناب ِجان

شاید به همین سبب است که پیامبران وا ولیای خدا عطش داشتند بر همصحبتی با عوام مردم چراکه خلقت در برابر خالق عوام است و هرچه ما به فرودست خود توجه کنیم، توجه فرادست را بیشتر خواهیم داشت. گویی صعود را باید در نزول تدارک دید. آنچنانی که برخی می پندارند که خمس و زکات و صدقه و بخشش برای از دست دادن مال است حال آنکه اینها را کسب مال است. مانند بیماری که به فصد و حجامت خود را برای خون تازه مهیا میسازد، ما به گذشت از مال، خود را برای روییدن مال نو و بیشتر آماده میکنیم. مانند باغبانی که شاخه های درخت را میپیند تا میوه های رسیده تری را دشت کند.

آقای ِمن، مولای ِمن

نشستن به پای آنانی که به ظاهر کمتر از ما میدانند، برترین انفاق است و چه بسا انفاق پیامبران همین گونه بوده. چه انفاقی برتر از بخشش عمر که ما عمر خود را صرف کنیم تا بنده ای از بندگان خدا آباد شود. و اکنون که به جمعه سیصد و بیست و یکم رسیده ایم و واپسین هفته دی ماه نود و هفت را مشق میکنیم به جنابتان پناه میبرم از این مرتبه که راندن برخی اسباب تاریکی است و ماندنشان نیز اسباب تاریکی. ندانیم چه کنیم که هم در مجالست و هم در شکستن طرد گرفتاریم.

حضرت ِپناه

روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم . و به شما پناه می برم از عذاب مواجهه با نفوس مزاحم.


مولای من سلام

این هفته با خودم می اندیشیدم که اگر خدا بخواهد از جداعلی، جناب ِعلی علیه السلام امتحانی بگیرد، آزمون باید چگونه باشد؟ علی را که نمی شود با مال دنیا آزمود که هرچه از دوش او بردارند، بال هایش را سبک تر کرده اند. علی را که نمی شود با سختی مناجات آزمود، که مناجات لذت و قند و شکر علی است. علی را که نمی شود با از جان گذشتن آزمود ،که علی از دنیا گذشتن برایش آغاز راحتی است آنچنان که فرمود فزتُ. علی را که نمی شود به جهاد با دشمن آزمود که علی در نبرد با باطل، جان میگیرد. پس آزمون علی چیست؟

آقای ِمن

روزها گذشت تا لحظه ای که احساس کردم پاسخ را یافته ام. علی را باید در کفّ ِتوانمندی ها و مهار خود آزمود. علی که سلطان غیرت است را باید نه به شمشیر، بلکه به غلاف نمودن شمشیر آزمود. علی که آبروی کلمه است را باید به سکوت آزمود. و عجب آزمون دشوار و جانگدازی است

حضرت ِامان

آهسته آهسته راه طی شد تا دانستم نه . این هم پاسخ نیست! علی و سکوت؟ علی فریاد ِمحض است. آفاق و انفس پای صحبت علی نشسته اند. علی از آدم تا قیام جنابتان در حال گفتگو است. نه نه؛ علی از ازل تا ابد به بیان مشغول است. خضرها و لقمان ها پای سخنان علی نشسته اند. کدام سکوت؟ خلق به ناشنوایی خودشان گفتند سکوت ِعلی. هرجا که نشنیدند به او منتسب کردند آنچنان که ما غیبت خود را به شما منتسب نموده ایم.

جناب ِارباب

آزمون علی شاید، صبر بر ضلالت و جهاد در هدایت باشد. آزمون علی آنچنان وسیع است که پیش از تولدش در دنیا و پس از فوتش از دنیا باقی است. آزمون ِعلی همانی است که شما به آن مبتلایید. آزمون علی تعالی دادن آدمیان است. آقاجانم، ای کاش ما در آزمون شما اسباب سربلندی خود و شما باشیم. جمعه سیصد و بیستم مقارن با بیست و یکم زمستان نود و هفت را به تمنا تمام میکنم. تمنا دارم غضب را علاج فرمایید که خشم، انسانیت مرا به حیوانیتم می فروشد.


319

مولای من سلام

جمعه سیزدهم دی ماه نود و هفت است و یکسالی است از تجربه فضای کاری جدید میگذرد و راستش را بخواهید من هرچه به ساحت مدیران مملکت نزدیکتر میشوم، قلبم تار تر می‌شود. نمیدانم مشکل کجاست و نمیدانم اگر اینها که میگویند برای خدمت و انجام وظیفه آمده‌ایم حقیقت قلبشان را میگویند پس چرا اثرش در من واژگون است

حضرت ِجان

میشود نامه این هفته آنقدر صمیمی باشد که بگویم برای اولین بار رفتم لواسان و دوباره دلم خواست جایی در حاشیه تهران یا شاید هر جای دیگری، فارغ از هیاهوها زندگی کنم و با کتاب و قلم مانوس باشم؟ گاهی میگویم رشد در عافیت نمیشود و باید وسط همین جنجال ها به سکوت رسید اما از سوی دیگر میبینم که هر لحظه دارم به آن عاقبتی که از آن گریزانم نزدیکتر می شوم!

آقای ِمن

انسان ِسست عنصر، به هیچ مقامی نمی رسد و آن کسی که به خودش وفا ندارد، به دیگران هم وفا نخواهد کرد. آنچنان که کسی که به جسم خود احترام نگذارد و در سلامت تن نکوشد به روح خود نیز حرمتی نخواهد گذاشت. همه چیز از همان جایی خراب می شود که فکر میکنیم مهم نیست. تصورش سخت است که مسواک و ناخن گرفتن و شانه کردن و معطر بودن در ارتزاق انسان از وحی موثر است چون گرفتار تفکیک شده ایم. تفکیک روح از جسم، دنیا از عقبا، خود از خدا

پناهم

پناهم بده . شما آن مجمعی هستید که می شود همه کثرت ها را در سایه تان فراموش کرد و هر جمعه به زیر سایه تان نشست و اکنون سیصد و نوزدهمین جمعه نیز سپری شد


مولای من سلام بیست و چهارمین روز از مرداد نود و نه مقارن با جمعه چهارصد و سوم است. این هفته قلمم روان بود، خوب نوشتم به لطف خدا اما همچنان مشغله‌های معاشی مانع توجه و تمرکز است. نمیدانم چاره چیست آقاجان و به ستوه آمدم. یک سمت وضعیت ویران ِایران و اقتصاد نا امن و مدیریت تا بیخ نابلد رجل بلاد مانع است از آنکه تصمیم قاطعی بتوانم بگیرم و دیگر سو، کار زیاد است و عمر کوتاه و میترسم به افسوس ختم شود این بطالت ِبه ظاهر کار! یکشنبه‌ای که گذشت، اعلام کردم که دیگر
مولای من سلام . جمعه چهارصد و دوم منتهی است به شامگاه غدیر. مورخ هفدهم مردادماه نود و نه. غرق در نگاه ِشما روزگار می‌گذرد. وقتی که هیاهو و پریشانی درون، فرو می‌نشیند؛ مانند برکه‌ای که خاکش ته نشنین شده فرصت ِتماشا مهیا است. هرچه حرف حساب است، القا جناب شما و هرچه حرف نابجاست، گِلِ سر به هوایی ماست. جناب جان تنهایی را شکر، خلوت را شکر، حصار ِنامرئی کرونا را شکر، تکلیف تکوینی به جدایی را شکر، فصل فاصله را شکر، پیله را شکر، دوره انتظار تا جوانه را شکر،
مولای من سلام جمعه چهارصد و یکم ختم به قربان گردید، مقارن با دهم مردادماه نود و نه. حرف کم نیست اما آنچه که بتوان در مواجهه با انسان کامل گفت، چیست؟ آقاجانم، این روزها فکر میکنم ما تمام واژگان بزرگ عالم را به قدر مختصر خود تقلیل داده ایم وقتی می‌گوییم کار، چیزی است در خور مزد وقتی می‌گوییم علم، تقلایی است در تسلط به ابزارها وقتی می‌گوییم تفکر، بافته‌هایی است در توسعه سفره وقتی می‌گوییم تعالی، توفیر چندانی ندارد با موفقیت وقتی می‌گوییم تحصیل، حرکتی است
مولای من سلام . هفته های متمادی در این سالها، اضطرار آیه « يَقُولُ الْإِنْسَانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ» را زیسته ام. فهم ِکال ماست اگر این آیه رو متوقف در قیامت و قیامت را رخدادی در مستقبل تلقی کنیم. این آیه اکنون و هرآن آدمیان است و اما این روزها گویی همگان آن را زندگی می‌کنند. شمشیر بلا در دست شمشیرزنی نامرئی است. وقتی می‌فهمی زخم خورده‌ای که مصاف پایان رسیده و باخته‌ای. بازی بلا هیچ قاعده‌ای ندارد.
جمعه سیصد و نود و نهم، چند دقیقه ای است که آغاز شده است. برخلاف همیشه که نوشتن را موکول به پایان جمعه می‌کردم، اینبار انگار حال ِجمعه‌ام چند روزی است که بر قرار است و بی تابم که کاش زودتر برسد وقت عرض حال. چه بسا این جمعه نوشتن، مرهم تجویزی طبیبی است که می‌داند بیمارش، هر هفته در این روز چنان در قبض و بند است که اگر ننویسد به دق خواهد افتاد. مولای من سلام سی و دو ساله بودم که نوشتن آغاز شد، حالا هفته های نخستین چهل سالگی‌ام.
مولای من سلام . روزگاری غریبی است جناب ِجان. از میان تلّ صورتهای ماسک زده و ماسک نزده، لبخند را نایاب چون طلا در میان انبوه ریگ باید جستجو کرد. حالا همه در ویران شدگی این سرزمین متفق القول هستند و اختلاف در ویرانگر است. این سو می‌گویند آن سو مقصر است و آن سو می‌گویند این سو. مانند اعراب جاهلیت که طایفه ای کمر به قتل نبی بسته بودند تا هر مرد از هر طایفه شمشیری بزند و معلوم نباشد که خون گردن کیست؛ از بس این تن ِوطن زخم دارد که معلوم نیست کدام شمشیر کارگر
مولای من سلام ریزخوار درگاه شما بودن، شرف دارد بر بزرگ ِاین و آن بودن که بزرگی ِعامه، استهلاک است و ریزبودن در دامن بزرگان، تعالی. به گمانم انبیا و اولیا نیز از سر مشق، رو به پشت سر می کنند والا همه خضر بودند و دور از مشغله های این و آن. این روزها گاه گاه بر زبان دیگران می‌شنوم که استاد خطابم می‌کنند و در دلم بیزار می‌شود از این عنوان. من خود چون مرغ دانه‌خوار، به حبه‌ای رسیده ام و دیگران اگر خبر از تهی دستی‌ام ندارند یا خود تهی‌ترند و یا خدا عیب پوشی کرده
مولای من سلام . دوستی آمد در خانه، کتابی بدهد از سیره اهل تقوا و کرامت. به رسم احتیاط این روزها، ماسک زدم و دورتر ایستادم و جویای احوالش شدم. خنده‌ای حواله کرد و گفت هنوز مشغول این بازی‌ها هستید!؟ خدا اگر نخواهد ویروس اثر نمی‌کند؛ حالا شما که هیچ، من خادم حرم و دیدم که به این مسخره بازی‌ها مشغولند. سکوت کردم و گفت و گفت و گفت . بعد اشاره به کتاب کرد و گفت احوال این بزرگان را بخوان تا ببینی چه ایمانی داشتند و چه دلی به خدا سپردند.
مولای من سلام آن کس که منتظر شماست، منتظر عدالت است. آن کس که منتظر عدالت است، ظلم را می‌شناسد و برای آگاهی جهت خواهد کرد. آن کس که ظلم را بر بشناسد، آن را برنخواهد تافت. آنکس که ظلم را بر تافته، آنکس که ظلم را نشناخته، مبتلا به ظلمت درون است. آن کس که مبتلا به ظلمت درون است، به میزان تاریکی خویش، منتظر شما نیست. آقاجانم هرکجا که سخن از کرامت و اهل کرامت می‌شود، فهرستی از خاطرات را بر می‌شمارند که فلان بزرگواری در تکوین عالم تصرفی داشته و صد البته اولیای
مولای من سلام . نخستین جمعه از ماه صفر، مقارن با اولین جمعه از مهرماه یکهزار و سیصد و نود و نه، و سلسله مشق‌ها به چهارصد و نهمین جمعه رسید. جان ِمن، در این فکر بودم که راه شناختن، چه دشوار است، راهی شدن دشوارتر و راه شدن اعجاز. آقاجان در میان خلق، جماعتی به خور و خواب مشغولند اما از این جمع، قلیلی قدم در راه علم می‌گذارند. آگاهی بار سنگینی است. هر جانی طاقت علم ندارد. عمدتاً علم را به قدر معاش طلب می‌کنند و بیش از آن انگار تحفه همگانی نیست.
مولای من سلام . جمعه چهارصد و هشتم، اخرین روز محرم از سال یکهزار و چهارصد و چهل و دو. خواستم بنویسم تصور آنکه روزی خواهد امد که سهم ما از دنیا سرآمده اما این کلمات در دست دیگران است، وسواس نوشتن را افزون می‌کند؛ دیدم این جمله، افشاری خامی ِنویسنده است. اگر درک شود کلمات به سوی چه مقامی راهی است، غایت وسواس است. مبادا که عادت شود که عادت، مُهلِک ِ قصد است. عادت یعنی زوال خواستن و انس گرفتن با «من ِسابق».
مولای من سلام . روزها چنان به هم شبیه می‌گذرند که گویی یک روز را چند صد مرتبه مرور می‌کنیم. شاید بیش از خودم نگران پسرکی هستم که ماههای متمادی از خانه بیرون نرفته و ماههای دیگری این وضعیت ادامه خواهد داشت. گاه دلتنگ قوم و خویش و دوست و آشناست اما پرهیز نمی‌کنند. اگر دو هفته‌ای بی امد و شد و مقید به پرهیز می‌ماندند نفس این بچه تازه می‌شد اما نمی‌خواهند یا نمی‌توانند. حرجی هم نیست، نمی‌توان مردم را به زندگی همانند خودمان ملزم بدانیم.
مولای من سلام چهارصد و ششمین هفته به سررسید. امروز – چهاردهم شریور یکهزار و سیصد و نود و نه – روز تولد قمری جمعه نویسی است. یعنی این کلمات، نخستین یادداشت از نهمین سال جمعه نویسی است. شرح عبوری پر نشیب و فراز به سوی مقصدی نه چندان نزدیک و نه چندان دور. نزدیک نیست که اگر بود حالا کار به وصل رسیده بود و در وصل تماشای محض است و حاجت به نام نیست و نه چندان دور چرا که رسیدن قدم قدم است و هر گام، در مقام خود رسیدنی است.
مولای من سلام . هفتم شهریور نود و نه مقارن با هشتم محرم است و در مطلع تاسوعا این سطرها قلمی می‌شود به وقت چهارصد و پنجمین هفته از سفر. آنچه با خود مرور میکنم و در جان ِخودم می‌کارم، یک جمله است. به راستی حضرت صاحب فضائل، جناب عباس، چکیده تربیت ِجداعلی، علی است. از سلسله فضائل این عالی‌مقام، کم به دست ما رسیده. ما در حد یک رزم آور سلحشور و وفادار از ایشان میدانیم اما این فضل است نه فضائل و کم است برای ابالفضل العباس.
مولای من سلام . پایان مرداد است و آغاز محرم. جمعه نویسی متولد ِمحرم و ثمره محرم است. نیمه محرم بود آن جمعه نخستین و دو هفته دیگر، نهمین سال این سلوک آغاز خواهد شد. همین استمرار بلافصل بهترین گواه است که هرچه هست به عنایت است والا من لبریز آغازهای بی سرانجامم. حال چهارصد و چهارمین جمعه نویسی، تقدیم شما. آقاجان شهریورترین شهریور زندگی است اکنون. وقتی جمعه نویسی را آغاز کردم، سی و یک ساله بودم و حالا در سی و نه سالگی، مهیای میان سالی باید شد.
مولای من سلام مرگ است که زندگی را معنا می‌کند. اصلا مرگ نه یک نقطه در منتهای زندگی بلکه خود ِزندگی است. مرگ نه یک ایستگاه بلکه یک مسیر است. مسیری که از بدو تولد آغاز شده و نرم نرمک سپری می‌شود. چه بسا ما از آنجایی که خود ایستاده‌ایم چیزی را زندگی نامیده‌ایم که مرگ است و چیزی را مرگ می‌پنداریم که زندگی است. یا حضرت راه اگر زندگی یک حقیقت ابدی باشد که میان آن، لکه‌ای مرگ افتاده باشد چه؟ آنطور که ما مشغول زندگی بودیم اما برای کمال یافتن نیاز بود که مدتی را در
مولای من سلام جمعه چهارصد و یازدهم مقارن با هجدهم مهرماه نود و نه. سخن کوتاه و راه بلند. لاف انتظار می‌زند آنکس که مهیای ظهور ِخویش نیست. مهیای ِ ظهور خویش بودن یعنی بی‌پروا برای آنکه تمام غیب‌هایمان، ظاهر شود. کسی که خلوتش چنان تطهیر شده که از تجلی خلوتش بیم ندارد. آن کس که تاب ِ ظهور خویشتن را ندارد، تاب ِظهور بیش از این را نیز نخواهد داشت. تاب ندارم یا جان . طاقت ِطریق مسئلت دارم
مولای من سلام آخرین جمعه ماه صفر مقارن است با چهارصد و دوازدهمین منزل. هفته‌ای که سپری شد، در هنر اندیشیدم. به گمانم در هنر چیزی است که نه در علم، نه در حکمت یافت نخواهد شد. هنر نسبت مستقیمی است میان انسان و وجود. گویی بازتابی است از حقیقتی بزرگ در ادراک آدم آقاجانم هرچه پیش‌تر می‌روم انضباط تفکر برایم سخت تر می‌شود. انگار مقوله‌های بیشتری برای اندیشیدن یافت می‌شود و تمرکز بر یک موضوع یا رعایت یک خط سیر دشوارتر می‌شود.
مولای من سلام . جمعه چهارصد و سیزدهم، اولین جمعه از ماه ربیع الاول و نخستین جمعه از ماه آبان است و اینهمه نخستین می‌تواند دست به دست دهد برای آغاز که انسان اگر فضیلتی دارد به آن است که همواره می‌تواند در مقام آغازیدن باشد. هفته‌های متمادی است که رنج بر رنج و محنت بر محنت و بیماری بری بیماری می‌نشنیند برای مردمان دیار ما. گویی باز نوای جناب موسی در آسمان می‌پیچد که « أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا» آیا ما را به سبب فعل سفیهانی که میان ما
نیمه ربیع و جمعه چهارصد و چهاردهم. مقارن با نهم آبان نود و نه. المنة‌الله که به دامان شما آویخته‌ایم. انعمت علیهم بودن ذومراتب است. کاسه با کاسه فرق دارد. اما پیمانه تقسیم در دستان شماست. گویی هرچیزی را بدنی است و هر باطنی را جسدی و باید تمامی معنا و باطن هستی در کسی یا کسانی متجسد باشد و آن کس انسان است و مصداق اتم انسان کامل. آقای ِمن معترفم که تمام علوم نظری، مقدمات است. یعنی نه فقط مقدمات ِعلوم نظری بلکه موخرات ِعلوم نظری هم مقدمات است.
مولای من سلام . هفته‌ای که گذشت، به نشاط سپری نشد. در حقیقت ِنشاط و چیستی و منشاء آن معطلم. سرم از کلمات سنگینی می‌کند. تراز زندگی برهم خورده و جای چیزهایی با کتاب پر می‌شود که علی القاعده کتاب در آن راهگشا نیست. در دو حال سرگردانم، نخست آنکه راه رسیدن به تعادل را نمی‌دانم و دوم نیز آنچه را که میدانم؛ نمی‌توانم. آقاجان تنهایی عجیبی است. مستمع بسیار است اما هم صحبت نه. برای گفتن از اندیشه نعمت شنونده روزی شده اما در عواطف و احساسات و فروخورده‌ها، راهی چاه
از جانب اسیر بر جناب امیر، سلام از گرسنه بر افطار، سلام از ویرانه بر معمار، سلام از افتاده بر سوار، سلام از آواره بر سالار، سلام از زیرپا بر تاج سر، سلام از هُرم ِتب بر خنکای ِدستار سلام از شکایت بر اجابت، سلام از گم رفته بر صراط، سلام از قعر ِچاه بر غایت ِراه، سلام از رانده شده بر کهف، سلام از غریق بر کشتی نجات، سلام از وحشت ِمور بر لبخند سلیمان، سلام از گَرد ِپریشان بر سایۀ اَمان، سلام از فرو ریخته بر عمود، سلام از دست بر دامن، سلام از تمنا بر تسلا، سلام
مولای من سلام . در امواج تقدیر، چون پاره چوبی رهایم. روزی که می‌پندارم که به آرامش می‌گذرد آتش می‌شود. از هر سو رخداد و حادثه و ماجرایی تازه. دقیقا اینجا، همان جایی است که دیگر هیچ کتاب، جزوه، برهان و رساله و درس و مشقی به کارم نمی‌آید. گویی میان من و تمام آنچه که میدانم دره‌ای کشیده شده و آتش فشان رنج را با این چند پیاله دانایی نمی‌توانم آرام کنم. جناب ِجان در حصار قرنطینه، روزها و شب‌ها به خواندن و نوشتن و مطالعه میگذرد.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
Eliva House Hafez.irani فروشگاه امیر دانلود فیلم و سریال یکم بیشتر بمون هموار کنکور .شاید با تو..شاید بدون تو. Reza4am تخفیف ویژه Markazrap1.r98.ir>>TEHRAN.HIPHOP